آرش خیییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم بـــــــــه چشمان دل انگیز تو سوگند محض اطلاع بگم این آرش ما نمیذاره بیام نت حتی نمیذاره اسممو بنویسم شما یه چیری بهش بگین تورو خدااااااااااااااااااااااااا نزدیک می شوی به من فرسنگها درمن فرو می روی در من خانه می کنی در من حضور می یابی لحظه به لحظه هرجا و هر کجا توی انگشتهایم جاری می شوی سطرسطرخاطراتم را می نگاری روی لبم می نشینی خنده می شوی، حرف می شوی دلم که می گیر د ازچشمهایم می باری کیستی؟ کیستی تو ؟ کیستی تو که این همه در من می تابی بی آنکه کاسته شوی بی آنکه غروب کرده باشی کیستی؟ کیستی تو که این همه سزاوار حرفهای عاشقانه ای کیستی تو که دیدنت زندگی رفتنت مرگ است![]()
![]()
![]()
![]()
بــــــــــه لبهای هوس ریز تو ســوگند
بـــــــــــه انـدام چــوگـــلبرگ سپیدت
بـــــــه لبخندت،به اندوهت،امـیدت
به لبخندت که چون لبخند گلــهاست
به رخسارت که چون مهتاب زیباست
به گلهای بهار و عشق و هســــــتی
بــه آن قــــــران که آن را می پرستی
قســــــــــم ای نازنین تا زنده هستم
تو را مــــــن دوست دارم می پرستم![]()
![]()
![]()
میگه بیشتر از ۲۰دقیقه تونت باشی می کشمتآرش با این همه من خیلی دوست دارم توهم که عاشقمی با این که یه خورده بد اخلاقی مگه نه!!!!!!!!!!!
از هنوز تا همیشه

چقدر با تو بودن لذت بخش و دلنشینه آرش
مثله این می مونه که همه ی دنیا رو با تموم زیباییاش به من داده باشن
چقدر خوبه که تو شدي همه وجودم و عشقت هر لحظه با منه
چقدر وجودت بهم هستی و آرامش می بخشه نازنینــــــم
به خدا ؛ از تو جدا شدن مثل ِ مردن میمونه نفسي ، مثل کم شدن مثل تموم شدن
من تو رو به همه ی احساسم گره زدم آخه تو تنها نیازمي ،
من تو رو هر لحظه نفس می کشم وجودم !
تو ریشه های بودنتو تو قلبم اينقدر محکم وعمیق زدي كه
هيچوقت از بين رفتني نيست عزيز دلم ..
تو همه ی فاصله ها رو برداشتی و به من عاشقی رو یاد دادی آرشم
تو لایق عشق پاک و بی آلایشی و هر چی نثارت کنم بازم کمه گلم
با تو خوشبختم ؛ و با تو به خوشبختی رسیدم جونم !
امروز یه چیز جدید فهمیدم ممکنه هر کسی این پست رو بخونه توی دلش بگه هنر کردی .چش نخوری یه وقت ولی هیچ وقت معنیش رو اینقدر خوب نفهمیده بودم.
این زبونی که خدا بهمون داده و خیلی از ما خواسته و ناخواسته بوسیله اون چیزایی میگیم و حرفایی رو میزنیم خیلی کارا ازش برمیاد.زبون ما عضو ظریف و کوچیکیه که با عملکردش میتونه حوادث عظیمی رو رقم بزنه! اره تعجب نکنین همین زبون کوچولو که خیلی از ماها بعضی مواقع یادمون میره خدای مهریون چه گنج بزرگی بهمون داده.میتونه مار رو از سوراخ بیرون بکشه یا سر سبز رو به باد بده .میتونه بین ما ادما پل بسازه یه پل محکم که هیچ چیز نتونه خرابش کنه و هم در عین حال این قدرت رو داره که رشته پیوند بین ماها رو پاره کنه.پس سعی کنیم ازش درست استفاده کنیم .چون اگه با حرفایی که میزنیم چیزی بشکنه یا ترک برداره دیگه شاید نشه کاری برای ترمیم دوبارش کرد.
یک شاخه گل از طرف یک قلب عاشق تقدیم به توآرش عزیزم!
شاخه گلی که با یک دنیا عشق و احساس عاشقانه برای تو چیده ام!
از من بپذیر این هدیه را زیرا به خاطر تو و به عشق تو این شاخه را چیده ام!
این تنها هدیه من نیست ، قشنگترین هدیه در قلب من است !
همین قلبی که تنها برای تو میتپد ! 
هدیه من به تو این است :: دوستت دارم!
از من بپذیر زیرا از ته قلبم این کلام زیبا را به تو گفته ام!
همین که تو را دارم بهترین هدیه است ، همین که یک دنیا دوستت دارم زیباترین لحظه عاشقیست !
هر روز ، هر لحظه و هر ثانیه برای من و تو روز عشق است !
امروز روز تو و فردا روز من است ، آری هر روز ما روز عشق است !
میخواهم هر لحظه به تو این روزهای زیبا را تبریک بگویم و به عشق رسیدن روزهای در کنار هم بودن لحظه شماری کنم !
یک شاخه گل از طرف کسی که یک دنیا دوستت دارد تقدیم به تو...
تو که میدانی خودت از گل نیز برایم زیباتری عزیزم ، گلی که جایش در قلب من است!
من و تو به انتظار روز وصال نشسته ایم تا به همگان ثابت کنیم که عاشق هم هستیم!
دستت را به من بده عزیزم ، بگذار به آغوش گرمت پناه ببرم ، زیرا آغوش تو امنترین و گرمترین جای دنیاست !
حالا که در آغوشت هستم احساس میکنم خوشبخترینم !
دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی تا من نیز احساس آرامش کنم!
نوشته شده توسط تنها+خدا در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 6:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دارم
ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم
بوسه زلب هاي تو در خواب گرفتم گويي که گل از چشمه ي مهتاب گرفتم در برکه ي اشکم همه دم نقش تو ديدم اين هديه ي خوبيست که از آب گرفتم هرگز نتواني که زمن دور بماني چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم
اگر ديدی ۱۰۰نفر دوست دارن يکيش منم. اگر ديدی ۱۰ نفر دست دارن يکيش منم. اگر ديدی يک نفر دوست داره اون يکی منم. اگر ديدی کسی دوست نداره بدون من مردم
به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولی وقتی به تنهایی گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم موندو همدم و مونسم شد
عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش
خوشبخت ترین پسر کسی هست که اولین عشق یه دختر باشه و خوشبخترین دختر کسی هست که آخرین عشق یه پسر باشه....!!!!
می گن خدا ابر رو به گریه در میاره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد یادت نره بخندی
گر با غم دوریت نسازم چه کنم / با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم / چون در نظرم فقط توی ماییه ناز / گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم
میدونی چرا بعضی شبها زود صبح می شه؟؟؟؟؟؟ چون خورشید هم دلش برای چشمای تو تنگ میشه
عشق خام میگه: چون به تو نیاز دارم دوستت دارم ، عشق پخته می گه : چون دوستت دارم بهت نیاز دارم
مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یه نفر...........
عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي ست عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کيست؟
زندگی گل زردیست به نام غم فریاد سیاهیست به نام آه رشته کوهی ست به نام آرزو و رودخانه ایست به نام عشق که به دریای صفا میریزد زندگی یعنی عشق , محبت , امید , آرزو که در آخر به بیابانی به نام وداع منتهی میشه
اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ
ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم
جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره
بابام گفت : عشق کشکه ! منم جواب دادم : زندگي هم آشه ؛ بدون کشک بي مزه ميشه
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن!
نوشته شده توسط تنها+خدا در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 7:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط تنها+خدا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 12:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی میایی صدای پات از همه جاده ها می آد
نوشته شده توسط تنها+خدا در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 5:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هرگز به کسی اجازه نده تا رویاهای تورو زیر سوال ببره
در سراشیبی که نامش زندگیست باهمه بیگانگیها میروم
در سکوت سرد غمگین زمان
بی هدف بی یار و تنها میروم
در سراشیبی که نامش زندگیست
می روم شاید که در دشت بزرگ
باز یابم آنچه را گم کرده ام
تو می روی و نگاهم بهانه می گیرد
دلم شکسته و باران شبانه می گیرد
چقدر ساده، صمیمی، مثال خاطره ای
نهال یاد تو در من جوانه می گیرد
تو می روی نمی دانم از کجا آمد؟
غمی که داغ دلم را نشانه می گیرد
بدان که زاده ی شعری همیشه می مانی
صدای ناله کران تا کرانه می گیرد
همیشه رسم فلک تا که بوده این بوده
که جمع ساده ی ما را زمانه می گیرد
تو می روی و نگاهم میان چشمانت
حزین نشسته و رنگ فسانه می گیرد
برگریزان پائیز بود...
وباد بیرحمانه برگهای زرد را به خاک می نشاند
و آنگاه که ناله ی خش خش برگها لحظه های غمبارم را مترنم ساخته بود
با خود می گفتم:
خداحافظ ای نوید شکوفه های زیبای فردا.....
و من تا آنروز به انتظار خواهم نشست
یه نفر تو آخرین ثانیه ها از راه رسید
اون با آخرین ستاره، دست مهتابو بوسید
اون ،تو اولین قرارِ عاشقی پیشم نشست
اون با چشمای قشنگش غم قصه رو شکست
اون همون لحظه رسید که عاشقی میخواست بمیره
اون اومد تا عاشقی رونق بگیره میدونست لحظه ی دیدار منه
میدونست هنوز ستاره روشنه
اون سرِ ساعت عاشقی من، جوونه کرد
اون منو عاشق ِ آشیونه کرد
اولین قرارِ عشقو تو چشای اون نشستم
آخرین شبای عشقو تو چشای اون شکستم
دل من هنوز نداره اینو باور که قشنگترین بهارم، برسه لحظه ی آخر
نوشته شده توسط تنها+خدا در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 4:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
رفتارمن عادی است
اما نمیدانم چرااین روزها از دوستان وآشنایان هرکس مرا
ازدورمی بیند می گوید :این روزا انگارحال وهوای دیگه ای داری ؟؟؟
اما من مثل هرروزم∙∙∙با آن نشانی های ساده وبا همان امضا ∙∙∙
همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزا تنها احساس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم
حس می کنم از روزای پیش قدری بیشتر این روزا رو دوست دارم
گاهی از تو چه پنهون با سنگ ها آواز می خونم
و قدر بعضی لحظه هارو می دونم ∙∙∙
این روزا گاهی از روزو ماه و سال و تقویم و روزنامه بی خبرم
حتی اگه می شد می گفتم
این روزا خدا رو هم یه جور دیگه می پرستم از جمله دیشب ‼‼
من کاملآ تعطیل بودم∙∙∙∙∙
اول نشستم خوب جورابامو اتو کردم
تنها حدود هفت فرسخ در اتاق راه رفتم
و بعد از آن رفتم تمام نامه هامو زیرو رو کردم
و سطر سطر نامه هارو دنبال آن افسانه های موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد
انگار از لا به لا ی کاغذ تا خورده ی نامه بوی تمام
یاس های آسمانی احساس می شد
.دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان هفتم رفتم در آسمان گشتم
و جیب هامو از پاره های ابر پر کردم
.............. جای شما خالی.........
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد یه پاره از مهتاب خوردم ..
دیشب پس از ۱۶ سال فهمیدم که رنگ چشام کمی روشنه.
و بر خلاف سال های پیش رنگ بنفش و ارغوانی رو از رنگ
آبی بیشتر دوست دارم
این روزا برای یاد بود لحظه ای کوچک یه روز کامل جشن می گیرم
...گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یه شاخه از محبوبه های شب یه غنچه مریم هم برای مردنم کافیه...
گاهی نگام در تمام روز با عابران نا شناس شهر احساس آشنایی می کنه
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم رو
آهنگ یه مو سیقی غمگین هوایی می کنه
اما غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگه ای
ندارم
رفتار من عادی است
نوشته شده توسط تنها+خدا در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 7:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رود خونه ها گل آ لود و عميق نباشن قول نداده ؟ ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده زياد تو دست انداز نمون وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده
نوشته شده توسط تنها+خدا در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 7:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
خودشو تو غبارا زد و رفت...
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگی تو شیشه ی فردا زد ورفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد....
نام فر دا ها رو تا زد و رفت

هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست ميكشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود
چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
كه از برابر ديدگانم دور شوي آنگاه
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
نوشته شده توسط تنها+خدا در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 7:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

یه خاطره از طرف کسی که تنهاست و تنهایی رو دوست داره
تنها اومده
تنها زندگی می کنه
و تنها می ره
می ره اونجایی که دیگه تنهایی معنی نداره
چه جای خوبی باید باشه !!
جایی که همه آرزوی رفتنش رو دارن البته
نه همه فقط کسانی که تنهان
چقدر خوبه که تنهاترین آدم هم می تونه به زندگیش امیدوار باشه !
به اینکه بلاخره یه روز از تنهایی در میاد و می شه مثل بقیه
شاید بهتر از اونا
شاید
خاطره های آدم تنها چیزیه که واسه آدم باقی می مونه
پس بذارین حداقل این سرمایه رو
فقط برای خودش
داشته باشه !!!
روزها گذشتند و عکس های با تو بودن را در ذهنم حکاکی کردند . ولی من که عکسی نمی بینم
در کدام آلبوم باید به دنبالش بگردم ؟ روی پر کدامین پرنده برایت بنویسم تا به دستت برسد؟!
به نگاهت تا کی باید خیره بمانم ؟! اشک هایم تا کی باید جاری شوند ؟ آه ای بهترین رویای من،
گاهی وقت ها از من می پرسند که برای چه گریه می کنم ؟ برای چه کسی ؟برای کدامین
فرشته ی مهربان می توان چنین اشک ریخت ؟ بگذار بگویم :
من همیشه به خاطر چشمانم که چشمان تو را دنبال می کنند ولی نمی بینشان گریه می
کنم ! به خاطر دردهایی که کشیدم تا عاشقت باشم گریه می کنم ! به خاطر لحظه هایی که
التماست کردم ولی جوابم رو ندادی گریه می کنم ! به خاطر قلبم که هزاران بار شکستی و
ساختم گریه می کنم ! به خاطر فرصت هایی که دادم ولی ندیدیشان گریه می کنم آری
همیشه به خاطر تو گریه می کنم ! آنقدر که آسمان می بازد و من پیروز می شوم و باز هم گریه
می کنم به خاطر اینکه دوستت دارم ...
نوشته شده توسط تنها+خدا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 7:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

این روزا گاهی جلوی آینه می ایستم و اشکهامو نگاه می کنم....
می خوام همه ی اشکامو جمع کنم تا وقتی دیدمت بهت نشون بدم....
شایدم برا روز تولدت بهت هدیه دادم....
این روزا هوای اتاقم بدجوری خزونیه....همش آسمون ابریه...
.انگار آسمون هم می خواد اشکاشو جمع کنه....
این روزا همش ابر...
همش بارون....
همش اشک...
.همش باد....
همش بغض ....
همش تنهایی...
کاش فقط یه کم تنها نبودم...
.کاش یه کم خسته نبودم...
این روزا کاش فقط یه کم تو بودی ....
فقط یه کم....
نوشته شده توسط تنها+خدا در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 6:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوران سختی به پایان رسیده بود..
سالهای تحمل... رنج و بد بختی برای رسیدن به هم سپری شده بود...
.وای که چه زندگی شیرین شده...
او دیگر از من بود و من هم....همانطور که درکرانه دریا به دنبالش میدویدم......
گیسوان جادوئیش نسیم را به تحسین وادار ساخته بود...
تماشای ساقهای خوش تراشش فریاد های مستانه ام را صد چندان کرده بود.....
وای چه شیرین بود در آغوش کشیدنش....
بسیار شیرینتر از تصوراتم......
آی... تمامی انسانها ببینید که معبودم کنار منست....
آی لحظه ها....روزها...سالهای سیاه و سرد..دیگر شما را از خاطرم خواهم زدود...
دستی به شانه ام خورد.. سرم را از روی مزارش برداشتم....
.نگهبان گورستان گفت :
دخترم شب هنگام ماندن در گورستان خوبیت ندارد .....
نوشته شده توسط تنها+خدا در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 6:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

قصه ی عشق من
نیمه شب آواره وبی حس و حال در سرم سودای جامی بی زبان
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
ازجدایی یک دوسالی می گذشت یک دوسال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر باری و آن اسرار را آن دو چشم مست و آهو وار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دل بستگی
وای ازآن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که بااو شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت وگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گرتو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفا دارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور حمارم به دام
با تو شادی می شئد غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگداشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او دراین دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار..روزگار
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهدو پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد وین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این همت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش قصه ی او من شدم
مست و مخمورو خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟؟ عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است 
نوشته شده توسط تنها+خدا در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 10:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

من از شهر غریبی اومدم باز
برات صد قصه ی نا گفته دارم
بذار امشب کنارت جون بگیرم
یه کم با سادگیت اروم بگیرم
بذار سر روی شونت جا بگیره
نگاهم با نگات معنا بگیره
بذار باور کنم تو بهترینی
تو تنها همزبونم رو زمینی
بذاز امشب دعا هام جون بگیره
بذار درد دلم اروم بگیره 
نوشته شده توسط تنها+خدا در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید که تبرش نا پدید شده
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام
روز او را زیر نظر گرفت و متوجه شد که همسایه اش در
دزدی مهارت دارد مثل دزدها راه می رود مثل دزدی که
می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.آن قدر از شکش
مطﻣﺌن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد و لباسش را
عوض کند ونزد قاضی برود و از او شکا یت کند اما همین که
وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد زنش آن را جا به جا کرده بود
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسا یه اش را زیر نظر
گرفت و دریافت که از مثل آدمی شریف راه می رود حرف
می زند و رفتار می کند
همیشه افراد آن گونه که ما فکر می کنیم نیستند

ضرب المثل های ملل
اسپانیولی : کسی که زیاد می بیند یک چشم برایش کا فیست
چینی : بینوا غذا می خواهد پولدار اشتها
افغانی: آدم خواب آلود به بالش نیاز ندارد
چینی: بهترین سواران به بدترین شکل به زمین می خورند
هندی: بهتر است میان شیرها دم باشی تا در جمع روباهان سر
فارسی: بازوی بخت به از بازوی سخت
نوشته شده توسط تنها+خدا در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

کوچه ها شاید ندانند این چنین دلگیرم امشب
این همه افسرده حالم ای خدا میمیرم امشب
نوشته شده توسط تنها+خدا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

خدايا وحشت تنهايی ام کشت
کسی با قصه من آشنا نيست
در اين عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم، روا نيست
شبم طی شد کسی بر در نکوبيد
به بالينم چراغی کس نيفروخت
نيامد ماهتابم بر لب بام
دلم از اين همه بيگانگی سوخت 
به روی من نمی خندد اميدم
شراب زندگی در ساغرم نيست
نه شعرم می دهد تسکين به حالم
که غير از اشک غم در دفترم نيست 
بيا ای مرگ, جانم بر لب آمد
بيا در کلبه ام شوری برانگيز
بيا شمعی ببالينم بياويز
بيا شعری به تابوتم بياويز!
دلم در سينه کوبد سر به ديوار
که : (اين مرگ است و بر در می زند مشت!)
بيا ای همزبان جاودانی
که امشب وحشت تنهايی ام کشت.
نياز بود و من بودم
نياز رفت،من ماندم
نوشته شده توسط تنها+خدا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط تنها+خدا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگی رو با تو
دنيا رو با تو
می
می خواهم...
خواهم...
چون تو را می خواهم.
تو را می خواهم که خواستنی ترينی
عاشقانه و با تمام وجودم![]()
![]()
جوانه آرزو
زعشق روزگار من تو بهترين نشانه اي
تو باغ و گلشن مني ،تو بهترين بهانه اي
تو عشق جاودان من،تو ما ه آشيان من
تو ساز من،تو سوزمن،تو بهترين يگانه اي
كلام دل حلاوتي ، پيام دل بشارتي
به هر كجا كه بنگرم، تو بهترين جوانه اي
به كوه و دشت وبوستان ،به ماه و اختر و زمان
تو عشق جاودانه اي،تو بهترين ترانه اي
شكوه آرزوي من،اگر ببار نياورد
تو اي نهال آرزو، تو بهترين جوانه اي
تو پاره تن مني،تو عشق روشن مني
پرنده دل مرا ،تو بهترين ترانه اي
به كوه و دشت و بوستان،پيام رسانده ام هنوز
به هر كجا و هر مكان ،تو بهترين نشانه اي
نوشته شده توسط تنها+خدا در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 7:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
غم ميون دوتا چشمون قشنگت، لونه كرده
شب رو موهاي سياهت، خونه كرده
دوتا چشمون سياهت، مث شبهاي منه
سياهي هاي دو چشمت، مث غمهاي منه
وقتي بغض از مژه هام پايين مياد، بارون ميشه
سيل غم آباديمْ، ويرونه كرده
وقتي با من مي موني، تنهاييمْ باد ميبره
دو تا چشمام بارون شبونه كرده
بهار از دستاي من پر زد و رفت
گل يخ توي دلم جوونه كرده
تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش ميگيرم
اي شكوفه توي اين زمونه كرده
چي بخونم؟ جوونيم رفته، صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه كرده
چي بخونم؟ جوونيم رفته، صدام رفته ديگه
نوشته شده توسط تنها+خدا در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 7:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام.امیدوارم که حالتون خوب باشه و وقتی دارین وبلاگمو می بینین لحظات خوب وخوش و سرشار از عشقو سپری کنین من متولد26|10|1370 هستم.رشتم ریاضی فیزیکه و عاشق فیزیکم خدا رو خیلی خیلی دوست دارم چون تنها همدم تنهایی هامه .دختر ناز بابامم.یه کم مغرورم .زود قهر می کنم زودم آشتی می کنم به قول یکی هیچی تو دلم نیست .از سیاست خیلی خوشم میاد و زمستون رو هم از همه ی فصلا بیشتر دوست دارم
من اين وبلاگ رو تنها براي عشقم ساختم و اين وبلاگ رو به عشق جاودانه و هميشگي خودم آرش تقديم ميکنم.
دوستت دارم بي نهايت
مرا حرفه ای ديگر نيست
جز آنکه دوستت بدارم
و روزی که از مواهب من بی نياز شوی
و ديگر نامه های مرا نپذيری
کار و حرفه ام را از دست خواهم داد...
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
به من آموخت که از خانه بيرون زنم
و پياده رو ها را متر کنم
و صورتت را در باران ها جستجو کنم
عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم
عشقت به من آموخت
که چون کودکي رفتار کنم
و بکشم چهره ات را با گچ
بر ديوار
عشقت به من آموخت
که چگونه عشق
جغرافياي روزگار را در هم مي پيچد
به من آموخت وقتي که عاشقم
زمين از چرخش باز مي ماند
چيز هايي به من آموخت
که روي آن ها حسابي هرگز باز نکرده بودم
عشقت به من آموخت که چگونه شب
بر غم غريبان مي افزايد
عشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريم
عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيا
در درخت زرد و بي برگ زمستاني
در باران
در طوفان...
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY