
هرگز به کسی اجازه نده تا رویاهای تورو زیر سوال ببره
در سراشیبی که نامش زندگیست باهمه بیگانگیها میروم
در سکوت سرد غمگین زمان
بی هدف بی یار و تنها میروم
در سراشیبی که نامش زندگیست
می روم شاید که در دشت بزرگ
باز یابم آنچه را گم کرده ام

تو می روی و نگاهم بهانه می گیرد
دلم شکسته و باران شبانه می گیرد
چقدر ساده، صمیمی، مثال خاطره ای
نهال یاد تو در من جوانه می گیرد
تو می روی نمی دانم از کجا آمد؟
غمی که داغ دلم را نشانه می گیرد
بدان که زاده ی شعری همیشه می مانی
صدای ناله کران تا کرانه می گیرد
همیشه رسم فلک تا که بوده این بوده
که جمع ساده ی ما را زمانه می گیرد
تو می روی و نگاهم میان چشمانت
حزین نشسته و رنگ فسانه می گیرد
وباد بیرحمانه برگهای زرد را به خاک می نشاند
و آنگاه که ناله ی خش خش برگها لحظه های غمبارم را مترنم ساخته بود
با خود می گفتم:
خداحافظ ای نوید شکوفه های زیبای فردا.....
و من تا آنروز به انتظار خواهم نشست
یه نفر تو آخرین ثانیه ها از راه رسید
اون با آخرین ستاره، دست مهتابو بوسید
اون ،تو اولین قرارِ عاشقی پیشم نشست
اون با چشمای قشنگش غم قصه رو شکست
اون همون لحظه رسید که عاشقی میخواست بمیره
اون اومد تا عاشقی رونق بگیره میدونست لحظه ی دیدار منه
میدونست هنوز ستاره روشنه
اون سرِ ساعت عاشقی من، جوونه کرد
اون منو عاشق ِ آشیونه کرد
اولین قرارِ عشقو تو چشای اون نشستم
آخرین شبای عشقو تو چشای اون شکستم
دل من هنوز نداره اینو باور که قشنگترین بهارم، برسه لحظه ی
نوشته شده توسط تنها+خدا در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 4:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
رفتارمن عادی است
اما نمیدانم چرااین روزها از دوستان وآشنایان هرکس مرا
ازدورمی بیند می گوید :این روزا انگارحال وهوای دیگه ای داری ؟؟؟
اما من مثل هرروزم∙∙∙با آن نشانی های ساده وبا همان امضا ∙∙∙
همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزا تنها احساس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم
حس می کنم از روزای پیش قدری بیشتر این روزا رو دوست دارم
گاهی از تو چه پنهون با سنگ ها آواز می خونم
و قدر بعضی لحظه هارو می دونم ∙∙∙
این روزا گاهی از روزو ماه و سال و تقویم و روزنامه بی خبرم
حتی اگه می شد می گفتم
این روزا خدا رو هم یه جور دیگه می پرستم از جمله دیشب ‼‼
من کاملآ تعطیل بودم∙∙∙∙∙
اول نشستم خوب جورابامو اتو کردم
تنها حدود هفت فرسخ در اتاق راه رفتم
و بعد از آن رفتم تمام نامه هامو زیرو رو کردم
و سطر سطر نامه هارو دنبال آن افسانه های موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد
انگار از لا به لا ی کاغذ تا خورده ی نامه بوی تمام
یاس های آسمانی احساس می شد
.دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان هفتم رفتم در آسمان گشتم
و جیب هامو از پاره های ابر پر کردم
.............. جای شما خالی.........
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد یه پاره از مهتاب خوردم ..
دیشب پس از ۱۶ سال فهمیدم که رنگ چشام کمی روشنه.
و بر خلاف سال های پیش رنگ بنفش و ارغوانی رو از رنگ
آبی بیشتر دوست دارم
این روزا برای یاد بود لحظه ای کوچک یه روز کامل جشن می گیرم
...گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یه شاخه از محبوبه های شب یه غنچه مریم هم برای مردنم کافیه...
گاهی نگام در تمام روز با عابران نا شناس شهر احساس آشنایی می کنه
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم رو
آهنگ یه مو سیقی غمگین هوایی می کنه
اما غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگه ای
ندارم
رفتار من عادی است
نوشته شده توسط تنها+خدا در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 7:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رود خونه ها گل آ لود و عميق نباشن قول نداده ؟ ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده زياد تو دست انداز نمون وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده
نوشته شده توسط تنها+خدا در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 7:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
خودشو تو غبارا زد و رفت...
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگی تو شیشه ی فردا زد ورفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد....
نام فر دا ها رو تا زد و رفت

هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست ميكشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود
چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
كه از برابر ديدگانم دور شوي آنگاه
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
نوشته شده توسط تنها+خدا در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 7:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

یه خاطره از طرف کسی که تنهاست و تنهایی رو دوست داره
تنها اومده
تنها زندگی می کنه
و تنها می ره
می ره اونجایی که دیگه تنهایی معنی نداره
چه جای خوبی باید باشه !!
جایی که همه آرزوی رفتنش رو دارن البته
نه همه فقط کسانی که تنهان
چقدر خوبه که تنهاترین آدم هم می تونه به زندگیش امیدوار باشه !
به اینکه بلاخره یه روز از تنهایی در میاد و می شه مثل بقیه
شاید بهتر از اونا
شاید
خاطره های آدم تنها چیزیه که واسه آدم باقی می مونه
پس بذارین حداقل این سرمایه رو
فقط برای خودش
داشته باشه !!!
روزها گذشتند و عکس های با تو بودن را در ذهنم حکاکی کردند . ولی من که عکسی نمی بینم
در کدام آلبوم باید به دنبالش بگردم ؟ روی پر کدامین پرنده برایت بنویسم تا به دستت برسد؟!
به نگاهت تا کی باید خیره بمانم ؟! اشک هایم تا کی باید جاری شوند ؟ آه ای بهترین رویای من،
گاهی وقت ها از من می پرسند که برای چه گریه می کنم ؟ برای چه کسی ؟برای کدامین
فرشته ی مهربان می توان چنین اشک ریخت ؟ بگذار بگویم :
من همیشه به خاطر چشمانم که چشمان تو را دنبال می کنند ولی نمی بینشان گریه می
کنم ! به خاطر دردهایی که کشیدم تا عاشقت باشم گریه می کنم ! به خاطر لحظه هایی که
التماست کردم ولی جوابم رو ندادی گریه می کنم ! به خاطر قلبم که هزاران بار شکستی و
ساختم گریه می کنم ! به خاطر فرصت هایی که دادم ولی ندیدیشان گریه می کنم آری
همیشه به خاطر تو گریه می کنم ! آنقدر که آسمان می بازد و من پیروز می شوم و باز هم گریه
می کنم به خاطر اینکه دوستت دارم ...
نوشته شده توسط تنها+خدا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 7:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

این روزا گاهی جلوی آینه می ایستم و اشکهامو نگاه می کنم....
می خوام همه ی اشکامو جمع کنم تا وقتی دیدمت بهت نشون بدم....
شایدم برا روز تولدت بهت هدیه دادم....
این روزا هوای اتاقم بدجوری خزونیه....همش آسمون ابریه...
.انگار آسمون هم می خواد اشکاشو جمع کنه....
این روزا همش ابر...
همش بارون....
همش اشک...
.همش باد....
همش بغض ....
همش تنهایی...
کاش فقط یه کم تنها نبودم...
.کاش یه کم خسته نبودم...
این روزا کاش فقط یه کم تو بودی ....
فقط یه کم....
نوشته شده توسط تنها+خدا در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 6:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوران سختی به پایان رسیده بود..
سالهای تحمل... رنج و بد بختی برای رسیدن به هم سپری شده بود...
.وای که چه زندگی شیرین شده...
او دیگر از من بود و من هم....همانطور که درکرانه دریا به دنبالش میدویدم......
گیسوان جادوئیش نسیم را به تحسین وادار ساخته بود...
تماشای ساقهای خوش تراشش فریاد های مستانه ام را صد چندان کرده بود.....
وای چه شیرین بود در آغوش کشیدنش....
بسیار شیرینتر از تصوراتم......
آی... تمامی انسانها ببینید که معبودم کنار منست....
آی لحظه ها....روزها...سالهای سیاه و سرد..دیگر شما را از خاطرم خواهم زدود...
دستی به شانه ام خورد.. سرم را از روی مزارش برداشتم....
.نگهبان گورستان گفت :
دخترم شب هنگام ماندن در گورستان خوبیت ندارد .....
نوشته شده توسط تنها+خدا در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 6:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

قصه ی عشق من
نیمه شب آواره وبی حس و حال در سرم سودای جامی بی زبان
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
ازجدایی یک دوسالی می گذشت یک دوسال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر باری و آن اسرار را آن دو چشم مست و آهو وار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دل بستگی
وای ازآن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که بااو شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت وگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گرتو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفا دارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور حمارم به دام
با تو شادی می شئد غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگداشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او دراین دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار..روزگار
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهدو پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد وین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این همت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش قصه ی او من شدم
مست و مخمورو خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟؟ عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است 
نوشته شده توسط تنها+خدا در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 10:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

من از شهر غریبی اومدم باز
برات صد قصه ی نا گفته دارم
بذار امشب کنارت جون بگیرم
یه کم با سادگیت اروم بگیرم
بذار سر روی شونت جا بگیره
نگاهم با نگات معنا بگیره
بذار باور کنم تو بهترینی
تو تنها همزبونم رو زمینی
بذاز امشب دعا هام جون بگیره
بذار درد دلم اروم بگیره 
نوشته شده توسط تنها+خدا در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید که تبرش نا پدید شده
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام
روز او را زیر نظر گرفت و متوجه شد که همسایه اش در
دزدی مهارت دارد مثل دزدها راه می رود مثل دزدی که
می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.آن قدر از شکش
مطﻣﺌن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد و لباسش را
عوض کند ونزد قاضی برود و از او شکا یت کند اما همین که
وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد زنش آن را جا به جا کرده بود
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسا یه اش را زیر نظر
گرفت و دریافت که از مثل آدمی شریف راه می رود حرف
می زند و رفتار می کند
همیشه افراد آن گونه که ما فکر می کنیم نیستند

ضرب المثل های ملل
اسپانیولی : کسی که زیاد می بیند یک چشم برایش کا فیست
چینی : بینوا غذا می خواهد پولدار اشتها
افغانی: آدم خواب آلود به بالش نیاز ندارد
چینی: بهترین سواران به بدترین شکل به زمین می خورند
هندی: بهتر است میان شیرها دم باشی تا در جمع روباهان سر
فارسی: بازوی بخت به از بازوی سخت
نوشته شده توسط تنها+خدا در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 8:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

کوچه ها شاید ندانند این چنین دلگیرم امشب
این همه افسرده حالم ای خدا میمیرم امشب
نوشته شده توسط تنها+خدا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

خدايا وحشت تنهايی ام کشت
کسی با قصه من آشنا نيست
در اين عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم، روا نيست
شبم طی شد کسی بر در نکوبيد
به بالينم چراغی کس نيفروخت
نيامد ماهتابم بر لب بام
دلم از اين همه بيگانگی سوخت 
به روی من نمی خندد اميدم
شراب زندگی در ساغرم نيست
نه شعرم می دهد تسکين به حالم
که غير از اشک غم در دفترم نيست 
بيا ای مرگ, جانم بر لب آمد
بيا در کلبه ام شوری برانگيز
بيا شمعی ببالينم بياويز
بيا شعری به تابوتم بياويز!
دلم در سينه کوبد سر به ديوار
که : (اين مرگ است و بر در می زند مشت!)
بيا ای همزبان جاودانی
که امشب وحشت تنهايی ام کشت.
نياز بود و من بودم
نياز رفت،من ماندم
نوشته شده توسط تنها+خدا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط تنها+خدا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگی رو با تو
دنيا رو با تو
می
می خواهم...
خواهم...
چون تو را می خواهم.
تو را می خواهم که خواستنی ترينی
عاشقانه و با تمام وجودم![]()
![]()
جوانه آرزو
زعشق روزگار من تو بهترين نشانه اي
تو باغ و گلشن مني ،تو بهترين بهانه اي
تو عشق جاودان من،تو ما ه آشيان من
تو ساز من،تو سوزمن،تو بهترين يگانه اي
كلام دل حلاوتي ، پيام دل بشارتي
به هر كجا كه بنگرم، تو بهترين جوانه اي
به كوه و دشت وبوستان ،به ماه و اختر و زمان
تو عشق جاودانه اي،تو بهترين ترانه اي
شكوه آرزوي من،اگر ببار نياورد
تو اي نهال آرزو، تو بهترين جوانه اي
تو پاره تن مني،تو عشق روشن مني
پرنده دل مرا ،تو بهترين ترانه اي
به كوه و دشت و بوستان،پيام رسانده ام هنوز
به هر كجا و هر مكان ،تو بهترين نشانه اي